تبلیغات
*جور وا جور* - خاطره!
 
*جور وا جور*
درباره وبلاگ


درود دوستان!
این وبلاگ راجع به همه چی پست میزاره از پست های سیاسی و هنری بگیر تا طنز و عاشقانه!
برخی از اخبار روز رو هم قرار میدیم.
این وبلاگ یه راه ارتباطی خوب با دوستای قدیمی و خوب منم هست!
امیدوارم بهتون خوش بگذره!

مدیر وبلاگ : Sina
نظرسنجی
از چه موضوع دوست دارین کتاب بزارم براتون؟؟






جمعه 1397/05/5
درود دوستان!

امیدوارم حالتون خوب باشه


عاقا پریشب یه اتفاقی افتاد دهن من سرویس شد :|

با خودم گفتم چی بهتر از اینکه بیام این سرویس شدن رو با شما به

اشتراک بزارم

ادامه مطلب گذاشتم زیاد طولانی نیست برین بخونین







من چند شبه که رفقا رو جمع میکنم تو حیاط حصیر پهن میکنیم

و اونجا تا صب دور همیم و ...

پریشب دو نفر بودیم منو ممد

ممد قبلن اینجا نویسنده بود اما با صفر تا پست حذفش کردم :|

بگذریم... ساعت سه و نیم صب بود داشتیم فیلم نگاه میکردیم یهو

زد به سرم برگشتم به ممد گفتم داداش طلوع بریم کله پاچه؟ اونم

یه نگاه به من انداخت یه نگاه به بالشت گفت جهنم نمیخابیم دیگه

دوچرخه من دست عارف بود {نویسنده همین وبه الان} بهش زنگ

زدم ببینم بیداره یا نه که خوشبختانه بیدار بود!

به ممد گفتم بیا بریم دوچرخمو بگیریم تا دو ساعت دیگ با دوچرخه

بریم طباخی!

ما رفتیم دم در خونه عارف اونم جلو در بود تا رسیدیم برداشت بهمون

گفت آروم و ساکت هیچ صدایی تولید نمیکنین که خانواده خوابه بیدار

شه بدختیم مام گفتیم داداش حله!

رفت دوچرخه رو آورد منم همونجا سوار شدم خواستم خیلی

سرعتی از پل برم پایین

من چشمام ضعیفه و از قضا دقیقا روی پل سایه درخت افتاده بود!

پل هم وسطش خالیه و من ندیدم و فک میکردم پل یک دسته!

رفتم درست هونجایی که خالی بود لاستیک جلو گیر کرد عقب

اومد بالا صورتم رفت تو زمین دسته دوچرخه تا تهش رفت تو شیکمم

خلاصه جای اینکه سرعتی برم، سرعتی به ... رفتم

حالا با اون همه سروصدا خوردم زمین ممد دلشو گرفت دراز

کشید رو زمین شروع کرد قهقه زدن منم مونده بودم چیکار کنم از

خنده ممد و خواهش های عارف که میگفت تروخدا ساکت باشین

خندم میگرفت و تا میخندیدم شکمم بیشتر درد میکرد

میخاستم یه عکس از جای زخم رو شکمم بزارم ولی خیلی

بدجوره و حال بهم زنه گفتم

شاید درست نباشه همچین عکسی رو بزارم وبلاگ

دیروز که خوابیدم وقتی بیدار شدم اصن حواسم به زخمم نبود

خودمو کشیدم پوست زخمم که جمع شده بود و یهو با یه صدای

وحشتناک باز شد و باز خون اومد


بسی کله پاچه چسبید




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره، خاطره های خنده دار، خاطره های خوب و بد،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1397/05/14 06:05 ب.ظ
اوخ
خیلیبده اینجور مواقع خندت میگیره :دی
بخیه مخیه لازم نداش؟
Sina اره هم میخندی هم درد میکشی
نرفتم دکتر و بیمارستان نمیدونم دیگ...
یکشنبه 1397/05/7 07:13 ب.ظ
میخای پست جذابناک خنده دار نذاری؟=(((((
الان خوبی عایا؟
Sina چی؟
اره فعلا که خوبم
یکشنبه 1397/05/7 06:41 ب.ظ
کله پاچه به این همه دردسرش می ارزید؟
Sina چی بگم والا فک نکنم
یکشنبه 1397/05/7 08:10 ق.ظ
خو پس باس بگم بدبخت ننه باباش:/
Sina میگی بدبخت من میگی ننه باباش :|
شنبه 1397/05/6 10:53 ب.ظ
سلام

خخخخخ چقد چسبید کله پاچه دقیقا؟/
بهتری؟
خبراز شاران داری؟
Sina سلاااااااااااام!
عره
اره خوبم!
نه غیبش زده :|
شنبه 1397/05/6 06:30 ب.ظ
عینکت آدم فروشه
Sina هعی...
شنبه 1397/05/6 06:09 ب.ظ
ساعت سه و چاره صب بهترین موقس؟؟؟:/
Sina برای جغد ها آری
شنبه 1397/05/6 05:07 ب.ظ
با من ک کاری نکردین...نمیتونین بکنین
ولی اون بدبختو داشتین نابود میکردین:/
گفدم اگه جا اون بودم
نمدونم چی چیوشو ب ی چیش میبخشیدم
انقد لگدمالتون میکردم ک خون بالا بیارین موجوداته وقت نشناس:/
شنبه 1397/05/6 05:07 ب.ظ
با من ک کاری نکردین...نمیتونین بکنین
ولی اون بدبختو داشتین نابود میکردین:/
گفدم اگه جا اون بودم
نمدونم چی چیوشو ب ی چیش میبخشیدم
انقد لگدمالتون میکردم ک خون بالا بیارین موجوداته وقت نشناس:/
شنبه 1397/05/6 05:06 ب.ظ
با من ک کاری نکردین...نمیتونین بکنین
ولی اون بدبختو داشتین نابود میکردین:/
گفدم اگه جا اون بودم
نمدونم چی چیوشو ب ی چیش میبخشیدم
انقد لگدمالتون میکردم ک خون بالا بیارین موجوداته وقت نشناس:/
Sina اون بدبخت
اتفاقا بهترین زمان ممکن رفته بودیم
شنبه 1397/05/6 03:18 ب.ظ
راسی میگی چشم ضعیفه...یجوری میگی انگار عینک نداشی ک...الان میگی دارم...عینک داری باز نمیبینی؟
Sina عینکم کثیف بود ندیدم
شنبه 1397/05/6 03:11 ب.ظ
ع منم عینکیم
اصا هکرا همه باید عینکی باشن
Sina بعله...
شنبه 1397/05/6 01:12 ب.ظ
پس حسابی پاچیدی
حاجی...عینکت!!!! :|
Sina اها به نکته بسیار ظریفی اشاره کردی!
خوشبختانه عینکم قبل اینکه با صورت بخورم زمین ازم جدا شد و چیزیش نشد
شنبه 1397/05/6 02:44 ق.ظ
چی بگم والا...

ایشالا بهتر شی :)
Sina زخم های من خوب نمیشود، از جایی به جایی دیگر منتقل میشود
شنبه 1397/05/6 12:37 ق.ظ
عکس زخمتو
خخخ عاره واقعا
طفلک...من اگه بودم میگفتم جهنمو ضرر همونجور ک جفتتون پخش زمین بودین میومدم انقد با لگد میزدم تو پک و پهلوتون ک بمیرین:///
Sina نونتو خوردیم آبتو خوردیم روزیتو ازت گرفتیم دقیقا چیکار کردیم باهات؟
جمعه 1397/05/5 09:39 ب.ظ
با رفیقات تا صبح بیداری؟
چ رفیقایی داریا...زندگی ینی همین اصا
.....
والا دخترا کمتر از این کارا میکنن..گیم نت و......
:-(
Sina مام ک هر شب نیس هر چند وقت یک باره
جمعه 1397/05/5 09:37 ب.ظ
وااای...چ بدد
ولی خاطره خوبی ا خوندنش لذت بردم ;)))❤
Sina از زجر کشیدن من لذت میبری
جمعه 1397/05/5 09:11 ب.ظ
پست کن رمز بذا رمزشو بفرس
ترکوندی خودتو ک حاژی...خوبه دیه دوچرخه جای دیگه ایت نرفته
طفلک عارف
شکم شلا...فک کنم باعث شدین بدبخت ی پنج شیش کیلویی کم کنع
Sina چیو؟
اره دقیقا وگرنه از دهنم میزد بیرون :|

اره بنده خدا به ممد میگفت پاشو برو یه جا دیگ بخند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

ابــزار وبــلاگ ها !

دریافت کد این آهنگ

 
 
بالای صفحه